با دیدن فیلم ها و کارتن ها، گاه محو صدای دوبلورش می شدم و گاه آرزوی مادر بزرگ شدن را می کردم.
صدای ژاله علو مرا با خود به خانه های قدیمی با پنجره های بزرگ رنگی می برد و مهربانی حمیده خیر آبادی عاشقم می کرد و ارزویم می شد که مادر بزرگی شوم به گرمی صدای ژاله علو و مهربانی حمیده خیرآبادی تا با صدایی آنچنانی و مهربانی این چنینی برای نوه هایم قصه بگویم - آخر خودم عاشق قصه شنیدن بودم، قصه ای از مادر بزرگ -
مادر بزرگی باشم مثل حمیده خیر آبادی که مهربانی و آرامش از نگاه و لبخندش قوت قلب به خانواده بدهد و همسرم و همسرم و همسرم.... یک زندگی عاشقانه که تا سن مادربزرگ شدنم جریان دارد حتمن در صدا و مهربانی ام بود...
رویایی که صدا و نگاهی همواره آنرا می ساختند و مرا مسحور خود می کرند و هزار باره مرورش می کردم که ای کاش چنین مادربزرگی می شدم؛ مادر بزرگی که وقتی به نوه اش از صبر با لبخند می گوید حتمن همه چیز را می داند و برای او همه چیز حل شده است....
اما چه می دانستم که آن مسائل حل شده؛ جدایی از صدا حتمن اوج و فرود و تجربه ها در آن پنهان است....
برچسب:
نویسنده: اشکان نیکنام