× هجم خلوت شب با موسیقی ملایمش در جاده ها همیشه خاطره و آرزوی یک رویا را با خود دارند اما ستاره های آن شب جور دیگری بود. آن قدر پر نور و خیره کننده که در دریای بیکرانش غرق شده بودیم.
گویی آن شب همه ستاره ها از دل خانه بیرون زده و جشنی در تاریکی برپا کرده بودند. آن خرس کوچک و بزرگی که روزهای مدرسه سعی در دیدنشان در آسمان تقلبی داشتیم؛ بالاخره آن شب به آسمان آمده بودند و آن چنان دیدنی و پر نور بودند که بدنمان را تا نیمه از ماشین در حال حرکت بیرون آورده و مست زیبایی بودیم و اشک های ستایش پهنه صورتم را گرفته بود....
آن شب به راستی جور دیگری بود و گویی تعبیر دیدارهای قدیمی جاده و ستاره ها بودند.... چه شبی بود آن شب...
× هنوزم که هنوزه یاد روزهای تازگی مامان با رایحه ادکلنی به رنگ سفید با عکس گل صورتی روی ان برایم معنا پیدا می کند. یاد روزهایی که مامان تازه به جمع ما اومده بود. لرزه ترس از دست دادنش در جسم کوچک چهار ساله ام هنوز هم تازه است.
هر وقت که پیشم بود و نبود و دلم می خواست مامان رو به دل پر خواهشم سیر بدم سراغ کمد لباساش می رفتم و آروم رایحه عطری را که سالها بابا براش روز تولد و مناسبت های دیگه می خرید، بو می کردم تا مطمئن شوم مامان همیشه کنارم هست....
امروز خانمی با پسر کوچکش که اومده بود خرید، می گفت پسر شش ساله ام نمی گذارد لباسهای کهنه ام را دور بریزم و آنها را در کمد خودش نگه می دارد و بوی مرا در آن لباسها دوست دارد.....
× مثل خانواده دکتر ارنس در جزیره که نه؛ در محله ای زندگیمون رو شروع کردیم که هیچ نگاه آشنایی نبود تا به آن دلگرم شده و حرف های زنانه مان را در ظهریا عصری معمولی پچ پچ کنان در گوشی گفته و خنده ای سر دهیم.
هنوز یک سال نشده من هم در کارهای مغازه کمک دست محمد شدم، کاری که از اول دوست داشتم در زندگی مشترکم وجود داشته باشد – هم شانه بودن در کارها – اما با حضور فعالم در محله جزیره ناشناخته زندگی من هم با خود ماجراهایی را دارد، گاهی ارام و گاهی هم می شود که پر خاطره است.
با شناخت بیشتر، احساسات مختلفی نسبت به اهالی محل پیدا می کنم، با بعضی دوست می شوم و از بعضی دیگر هم خب می توانم خوشم نیاد اما هیچ روزی مثل دیدن چهره آشنای قدیمی از ته دل نمی تواند تا مدتها خوشحالم نگه دارد. دیدن دوستان دوران مدرسه ام که در کوچه و پس کوچه های این محله خانه دارند و همدیگر را بعد از سالها و با گردش روزگار در نقش فروشنده و مشتری پیدا می کنیم.
بعد از سالها دوری شاید به قیافه همدیگر رو سریع می شناختیم اما یادی از اسم های یکدیگر نداشتیم.
اما امروز اشتباهی کوچک خانم آشنای روزهای دور را در آستانه در مغازه قرار داد و نگاههای مان را خیره کرد. هنوز زبان باز نکرده و خانم معلم را صدا نکرده بودم که گفت یاسمین جان تویی؟
او مرا خیلی خوبتر به یاد داشت و گفت آن لپ های گل انداخته همیشگیت را خوب به یاد دارم و نمی دانم چرا اما بین این همه شاگرد بعد از این همه سال تو را به این خوبی به یاد دارم. شاید خاص بودی....
چه لذتی داشت دیدن معلم و یادی که از من همچنان سبز بود....
برچسب:
نویسنده: اشکان نیکنام